ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸ 

داشتیم به خیال خودمان وبلاگ بازی مان را می کردیم.

دنیا یِ خیالی که نشود تویش خیال کرد؛از ترس اینکه هر کو نکند فهمی؛ آن ترک خیال انگیز، همان بهتر که درش تخته شود.

 


حیف.


کلمات کلیدی:
 
زرشک پلو با اموره
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٠ 

 

Sono decisamente interessanti gli aspetti che il Sole nel segno forma con Giove e Urano. Si prospetta un lunedì eccezionale grazie alle stelle che ti predispongono a cogliere le occasioni migliori in ogni settore, soprattutto in amore. Le tue ispirazioni sono molto originali, i riflessi prontissimi, lo spirito è innovatore e perfettamente al passo con i tempi, e le scelte sono fatte con un tempismo da persona sveglia e perspicace. Approfittane! Fortuna economica in arrivo

 

یه  روز از عمرم مونده باشه؛ می ام و حالت رو می گیرم: طالع بینی گوگلی! من رو می زاری سر کار؟ امروز تموم شد.. اینایی که گفتی کوشند پس؟


کلمات کلیدی:
 
دوقلوها
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٧ 

سه سال پیش توی اولین روزهای اینجا بودنم یه خانم مهربون بهم یکشاخه بامبو کادو داد؛ گفت که  سمبل شادی و طول عمر است.. وقتی رم رفتم با من بود.. سال اول هر ماه یک برگ می داد..وقتی از رم برگشتم تو اتوبوس همراه من تو بغل من بود..دکترا را شروع کردم با من اومد اینجا ..جابجا کردنها اذیتش می کرد.. ریشه هایش بودند ولی برگها شروع به زرد شدن کردند. خانه ام را که عوض کردم بدتر شد. به نور جای قبلی عادت کرده بود..بدون برگ شد ولی من نگهش داشتم ..دیروز کشف کردم که جوانه کرده است. یکی توی آب یکی توی هوا..  یک نزدیک ریشه ها. یکی توی ساقه نزدیک پیچ پیچی سفت ساقه ؛جوانه ها آنقدر نرم و نازک و ترد هستند که باورت نمی شود از آن شاخه چغر سفت بیرون آمده اند. امروز کلی گشتم ولی هیچی راجع به اینکه چه کار کنم پیدا نکردم.. جوانه را جدا کنم یا ولش کنم چسبیده به مامانش؟ گلدان شیشه ای سبزش را باید بشکنم چون بچه ی ! توی آب جای بیرون آمدن ندارد و سر بطری مانند گلدانش تنگ تر از بدنه است..

 

 

 من؛ بابا بزرگ شدم!


کلمات کلیدی:
 
کورنتو
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٩ 

نمی دونم؛ قضیه ممارست کردن نیست! من بلد نبودم خب. اینجا یاد گرفتم میوه خوردن با کارد و چنگال.. پوست کندن سیب بدون تماس با سر انگشتانت! بلد شدم ولی هر بار که با سیبم چنین رفتاری را مرتکب می شوم پس زمینه ذهنم تکرار زندگی خوردن سیب با پوست است و هی انکار می کنم که قسمت زندگی اش زیر همین پوستی است که سعی می کنم مثل یک جراح ماهر جدایش کنم؟ اینکه می گویم باید تو خون آدم باشد و یاد گرفتنی نیست.. من باقی آدمها را می بینم با یک دست لیوان کاپوچینو اشان را دارند و با یک دست کورنتو ی صبحانه اشان.. می گویند و می خندند و می خورند. من آرد کورنتو پشت لبهایم را رد کرده و  سعی می کنم لکه کٍرم تا به نوک دماغم نرسیده؛ یک جایی پیدا کنم لیوان را بگذارم؛ دستم آزاد شود؛ دستمال کاغذی پیدا کنم؛ صورتم را پاک کنم..بعد کورنتو را روی میزی چیزی پارک! کنم با قاشق پلاستیکی کاپوچینو هم بزنم؛ اطراف را نگاه کنم کسی حواسش نباشد تا قاشقک را لیس بزم! بعد حالا قاشقک را چکار کنم؟ یه دست کم دارم برای نگه داشتنش! هم کاپوچینو سرد شده هم کورنتو! باقی نه رژ لبهایشان را خورده اند نه گردی از آنچه خورده اند بر خاطرشان نشسته است؛ نه لکه قهوه و شکلات کورنتو بر لباسهایشان دارند!

عمق فاجعه این است که "ماننده ی ستوران هنگام آب خوردن؛ تا عکس خویش دیدیم ؛ از خویشتن رمیدیم" بی خیال می شوم صبحانه کورنتو خوردن را و بی خیال همرنگ جماعت شدن و بی خیال ممارست و به امید اینکه یک روز بزرگ می شوم و یاد می گیرم!


کلمات کلیدی:
 
یک سوال
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸ 

یه موقعی فکر می کردم که این رفتارهای عجیبم با بزرگ شدن حل می شود.. ولی هرچقدر بزرگتر می شوم آنها هم بزرگتر می شوند. یکسری از عادات و اخلاقها تا دم مرگ با تو هستند و حتی فبول کردنشان به عنوان نقطه ضعف نه عوضشان می کند نه کم رنگ!


بعد تو می مانی و یک سوال گنده: آخر من کی آدم می شوم؟ از کی دیگر همان جور که فکر می کنم به نظر نمی آیم؟ کی دست از سادگی برداشته؛ راه راه خواهم شد؟ از کی با قلمبه ی احساسات قلمبه شده در گلو تصمیم نمی گیرم؟ از کی قبل از اینکه شروع به حرف زدن کنم ؛ از چشمهایم لو نمی رود که عاشق طرف شده ام یا ازش متنفرم؟ از کی دیگر کاغذ ساندویجم را گاز نمی زنم و به شعاع یک متر را نون خرده نمی پاشم؟ از کی موقع سمینار دادن شمرده شمرده حرف می زنم و داد نمی زنم؟ از کجا؟چند صد دفعه یک راه اشتباه را باید تا ته بروم تا باورم شود اشتباه است؟ از کی بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد؟ از کی شروع می کنم مثل همه ی آدمهای معمولی دیگه بودن؟ اصلا از کی قبول می کنم این وری نرمال پیپل بودنم را؟ 
همینجا یه پارادوکس دارد: معمولی بودن همان معمولی شدن است؟ یعنی هستی توی رگ هایت است یا نیستی و باید هی زور بزنی و تلاش کنی تا بشوی؟


 


کلمات کلیدی:
 
خانم ماموتی
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳ 

یادمه یه بار ماموت اومده بود خونه ما؛ پیش من و سارا. . سارا هم که قربونش برم با همه دوستهای من دوسته.. یعنی من که خسیس نیستم دوستهای من دوست های اونم هستند و دوستهای اون فقط مال اونن! خونه ی ما و ماموت اینا با هم یه بیابون فاصله داشت و از این نظر آخر آرامش و سکوت و سوت و کوری بود. خلاصه بابای ماموت اومده بود دنبال اون و زنگ زد. سارا گوشی و برداشت.. گفته بود: خانم ماموتی اونجا هستند؟ سارا گفته بود:نه ما اینجا همچین کسی نداریم. پرسیده بود: اومده و رفته؟ -نخیر. نه تنها تو این طبقه بلکه کلا تو این ساختمون چنین خانمی وجود نداره؛ نیومده و زندگی نمی کنه! بعد گوشی رو گذاشت و برگشت پیش ما پرسیدم کی بود؟ -هیچکی عوضی آمده بود,دنبال خانم ماموتی می گشت!
من و ماموت همزمان دویدیم تا جلوی آقای ماموتی که داشت می رفت تا سیر داغ آش برای ماموت بعد برگشتن رو بگذاره! بگیریم. سارا هم با خونسردی می گفت: من چه می دونستم فامیلی ماموت چیه! خب می گفتی قبلا!


کلمات کلیدی:
 
هیچکی
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩ 

هیچ کی منو دوست نداره. فکر کن: هیچکیِ هیچکی

 

بعد اضافه کرد: خب منم هیچکی ِ هیچکی رو دوست ندارم.


کلمات کلیدی:
 
شکلات
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳ 

جشنواره شکلات را کی پایه است؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳ 

داشتن پاهایی که از شدت درد خواب شبانه را برایت کابوس می کند؛ قیمتی ندارد. برای باقی چیزها مستر کارت یه فکری می کند!

 

آخه من به ات چی بگم؟ که سه ماه پیش هر روز این نیم طبقه پله را تا ماشین قهوه با یک مشت پول خرد توی دستم پاین می رفتم و بغض می کردم و آنقدر بین چایی پر شکر مورد علاقه تو و کاپوچینوی تلخ با شکلات خودم دست و پا می زدم که هیچی نمی گرفتم و بر می گشتم بالا.. حالا آمدی و هی زنگ می زنی و تعارف می کنی کی دلم چایی می خواد؟؟ من از غصه نه دلم می خواهد خانه باشم نه دلم آزمایشگاه می خواهد می روم راه بروم آرام شوم می گویی می رسانمت خانه ات..من که می گویم نه نمی روم خانه می پرسی که کجا می روی.. می گویمت که راه می روم.. امروز راه رفتنم می آید. خیلی زیاد.. می گویی باشد باهات می آیم به جای یک دور چهار دور می زنیم! یعنی چی آخر؟بعد که جواب تلفنت را سرد می دهم.. بعد که خودم را ازت قایم می کنم که احساسی ندارم بهت مثلا! می آیی اینجا و جلویم را می گیری و می پرسی: خب این آقاهه کیه؟ من سرم رو به کدوم دیوار بکوبم؟

 

 


کلمات کلیدی:
 
آلد اوسی نی
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸ 

من هر چند وقت یکبار می رم تنها کتاب فروشی شهرمان ؛ این آقاهه رو حرص می دم میام بیرون! خب مسلما عمدی نیست ولی مرا که می بیند می داند که .. مثلا  این دفعه رفتم و با اعتماد به نفس گفتم:Mille splendidi soli  از خالد حسینی را دارید؟ با چشمهای گشاد میگه : نه ..Mille splendidi soli  مال آلد اوسی نی اه...یکی نیست بگه آخه شماها خ و ح ندارید؛ چرا من رو جلوی باقی مشتری ها ضایع میکنی؟


کلمات کلیدی: